درس در کوی عاشقان

شرح و معنی درس در کوی عاشقان (فارسی یازدهم)

درس در کوی عاشقان را خوانده اید؟ قرار است در این مقاله، با تمام جزئیات این درس مهم کتاب فارسی 2 آشنا شویم.

آموزش، فقط محدود به چارچوب کلاس نیست. ما در سایت فارسی ۱۰۰ زمینه ای برای بهره گیری دانش آموزان از آموزش رایگان و همیشگی فراهم کرده ایم.

در این پست آموزشی، شرح و معنی درس در کوی عاشقان ، درس هشتم کتاب فارسی یازدهم (فارسی 2) توسط گروه آموزشی راه روشن (دکتر سید علی هاشمی، دکتر امید نقوی و بهرام میرزایی) به شما ارائه می شود.

متن درس در کوی عاشقان

 

محمّد، ملقّب به جلال‎ الدّین، مشهور به «مولانا» یا «مولوی»، اوایلِ قرن هفتم، در شهر بَلخ به دنیا آمد. علّت شهرت او به «رومی» یا «مولانای رومی»، اقامت طولانی وی در شهر قونیه بوده است، امّا جلال‎ الدّین همواره خود را از مردم خراسان شمرده و همشهریانش را دوست می ‎داشته و از یاد آنان دلش آرام نبوده است.

پدرِ جلال ‎الدّین، محمّدِ بنِ حسینِ خطیبی، معروف به «بهاءالدّین ولد» از دانشمندانِ روزگارِ خود بود. به سبب هراس از بی‎ رحمی ‎ها و کشتارِ لشکرِ مغول و رنجش از خوارزم‎شاه، ناچار از بلخ مهاجرت کرد. جلال ‎الدّین در این ایّام پنج شش ساله بود که خاندانش، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و به قصد حج، رهسپار گردید. چون به نیشابور رسید، با شیخ فرید الدّین عطّار، ملاقات کرد. شیخ عطّار، کتاب «اسرار نامه» را به جلال ‎الدّینِ خُردسال هدیه داد و به پدرش بهاء‎الدّین گفت: «زود باشد که این پسرِ تو، آتش در سوختگان عالم زند.»

هنگامی که بهاءِ وَلَد، مَناسِکِ حج را به پایان بُرد، در بازگشت، به طرفِ شام روانه گردید و مدّتی در آن نواحی به سر برد. آوازۀ تقوا و فضل و تأثیرِ بهاء وَلَد همه‎ جا را فراگرفت و پادشاه سلجوقیِ روم، علاء‎الدّین کیقباد، از مقاماتِ او آگاهی یافت، طالب دیدار وی گردید. بهاء وَلَد به خواهش او به قونیه روانه شد و بدان شهریار پیوست.

بهاء وَلَد از آنجا که دیارِ روم از تاخت و تازِ سپاهِ مغول برکنار بود و پادشاهی دانا و صاحب بصیرت و عالم ‎پرور و محیطی آرام و آزاد داشت، بدان نواحی هجرت گزید. مردم این سرزمین، علاقۀ فراوانی به او یافتند و سلطان نیز، بی اندازه، او را گرامی می‎ داشت.

جلال ‎الدّین در هجده سالگی به فرمان پدر با «گوهر خاتون» سمرقندی ازدواج کرد. پس از درگذشت بهاء‎الدّین، جلال‎ الدّین محمد به اِصرار مریدان و شاگردانِ پدر، مجالسِ درس و وَعظ را به عهده گرفت؛ جلال‎ الدّین در آن هنگام بیست‎ و‎ چهار سال داشت.

پس از این، جلال‎ الدّین مدّتی در شهر حَلَب به تحصیل علوم پرداخت و سپس عازم دمشق شد و بیش از چهار سال در آن ناحیه، دانش می ‎اندوخت و معرفت می ‎آموخت.

جلال ‎الدّین پس از چندی اقامت در شهرهای حلب و شام که مدّت مجموع آن، هفت سال بیش نبود، به قونیه بازآمد و همه‎ روزه، به شیوۀ پدر، در مدرسه، به درس علوم دینی و ارشاد می ‎پرداخت و طالبان علوم شریعت در محضر او حاضر می‎ شدند.

در این ایّام که جلال‎ الدّین، روزها به شغل تدریس می ‎گذرانید و شاگردان و پیروان بسیاری از حضورش بهره می ‎بردند و مردم روزگار بر تقوا و زهد او متّفق بودند، ناگهان آفتاب عشق و شمسِ حقیقت در برابرش نمایان شد؛ او شمس‎ الدّین تبریزی بود. شمس از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند. او برای کسب علوم و معارف بسیار مسافرت کرد و از مشایخ فراوانی بهره برد به دلیل سیر و سفر و البتّه جُست‎‎ و‎ جو و پرواز در عالم معنا او را «شمس پرنده» می‎ گفتند.

شمس ‎الدّین، بیست ‎و ششم جمادی الاخر سال 642 هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، عارفی کامل و مرد حق بود و مولانا جلال‎ الدّین که همواره در طلب مردان خدا بود، چون شمس را دید، نشانه‎ هایی از لطف الهی را در او یافت و دانست که او همان پیر و مرشدی است که سال‎ ها در جُست ‎و جویش بود؛ از این رو، به شمس روی آورد و با او به صحبت و خلوت نشست و درِ خانه بر آشنا و بیگانه بست و تدریس و وعظ را رها کرد. مولانا جلال ‎الدّین با همۀ علم و استادیِ خویش در این ایّام که حدوداً سی‎ و هشت ساله بود؛ خدمت شمس زانو زد و نوآموز گشت؛ این خلوت عارفانه، حدود چهل روز طول کشید.

مولانا آن‎ چنان در معارف شمس، غرق شد که مریدان خود را از یاد برد. اهل قونیه و علما و زاهدان هم، مانند شاگردانش از تغییر رفتار مولانا خشمگین شدند و به سرزنش او پرداختند. دشمنی آنان نسبت به شمس، هر روز فزون‎ تر می ‎گشت. مولانا جلال ‎الدّین در این میان، با بی ‎توجّهی به ملامت و هیاهوی مردم، خود را با سرودن غزل‎ های گرم و پُرسوز و گُدازِ عاشقانه سرگرم می‎ کرد.

در پیِ فزونی گرفتن خشم و غضب مردم، شمس، ناگزیر قونیه را ترک کرد. مولانا در طلب شمس به تکاپو افتاد و سرانجام خبر یافت که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به خدمت شمس روانه کرد.

یاران مولانا هم که پژمردگی و دلتنگی او را در غیبت شمس دیده بودند، از کردارِ خویش پشیمان شدند و روی به مولانا آوردند. مولانا عُذرشان را پذیرفت و فرزند خود «سلطان ولد» را با غزل زیر، به طلب شمس، روانۀ دمشق کرد.

بـرویـد ای حـریـفان، بِکَشید یار ما را                             بـه مـن آوریـد آخِـر، صَنَمِ گُریزپا را

به ترانه ‎های شیرین، به بهانه ‎های زَرّین                        بکشید سوی خانه، مَهِ خوبِ خوش ‎لَقا را

اگر او به وعده گوید که دَمی دگر بیایم                         همه وعده مَکر باشد، بفریبد او شما را

این پیک ‎ها و نامه ‎ها، عاقبت در دل شمس، تأثیر بخشید. شمس خواهش مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با آمدن شمس، بار دیگر، نشست‎ ها و ملاقات مولانا با او پی ‎در ‎پی شد و سبب انقلاب احوال مولانا گردید. دگر بار، مریدان از تعطیل شدن مجالس درس، به خشم آمدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند.

چون یاران مولانا به آزار شمس پرداختند، شمس، ناگزیر دل از قونیه برکند و عَزم کرد که دیگر بدان شهر پُرغوغا باز نیاید و جایی برود که از او خبری نشنوند و رفت.

از این به بعد، سرانجام و عاقبتِ کار شمس و اینکه چه بر سر او آمده، به درستی روشن نیست. پس از غیبت شمس، شاگردان به مولانا این‎ گونه خبر دادند که شمس کشته شد، ولی دلش بر درستی این خبر گواهی نمی ‎داد. مولانا پس از جست‎ و جوی بسیار، بی‎ قرار و آشفته‎ حال گردید. شب و روز از شدت بی ‎قراری، بی ‎تابی می ‎کرد و شعر می‎ سرود.

پس از جست‎ و جوی بسیار، مولانا با خبر شد که ظاهراً شمس در دمشق است. آزار و اِنکار مخالفان سبب شد که او نیز در طلب یار همدل و همدم خود عازم دمشق شود. مولانا در دمشق، پیوسته به افغان و زاری و بی ‎قراری، شمس را از هر کوی و برزن، جست‎ و جو می ‎کرد و نمی ‎یافت.

چون مولانا از یافتن شمس، ناامید شد ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و تربیت و ارشاد مشتاقان معرفت حق را ازسرگرفت. در حقیقت از این دوره (سال 647 ه.ق) تا هنگام درگذشت (سال 672 ه. ق) مولانا به همّت یاران نزدیک خود، شیخ صلاح‎ الدّین زَرکوب و سپس حسام‎ الدّین حسن چَلَبی، به نَشر معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگارِ ایّام همدمی مولانا با این یاران، به ‎ویژه با حسام ‎الدّین، سرودن کتاب گران ‎بهای مثنوی است که یکی از عالی ‎ترین آثار ادبی ایران و اسلام است. در این ‎باره این ‎گونه روایت می ‎کنند که حسام ‎الدّین از مولانا درخواست نمود کتابی به طرز «الهی‎ نامۀ» سنایی یا «منطق‎ الطّیر» عطّار به نظم آرد. مولانا بی ‎درنگ از دستار خود کاغذی که مشتمل بود بر هجده بیت از آغاز مثنوی بیرون آورد و به دست حسام‎ الدّین داد.

از این پس، مولانا شب و روز، آرام نمی‎ گرفت و به نظم مثنوی مشغول بود و شب‎ ها حسام ‎الدّین در پیشگاه وی می‎ نشست و او مثنوی می‎ سرود و حسام ‎الدّین می‎ نوشت و بر مولانا می ‎خواند. برخی شب‎ ها، گفتن و نوشتن تا صبحگاه می ‎کشید. ظاهراً تا اواخر عمر، مولانا به نظم مثنوی مشغول بود و چَلَبی و دیگران می ‎نوشتند.

مولانا مردی زردچهره و باریک ‎اندام و لاغر بود و چشمانی سخت جذّاب داشت و از نظر اخلاق و سیرت، ستودۀ اهل حقیقت و سرآمدِ هم‎ روزگاران خود بود و خود را به جهان عشق و یک‎رنگی و صلح ‎طلبی و کمال و خیر مطلق کشانیده، در زندگانی، اهلِ صلح و سازش بود. همین حالت صلح و یگانگی با عشق و حقیقت، او را بردباری و تحمّل عظیم بخشید؛ طوری که طَعن و ناسزای دشمنان را هرگز جواب تلخ نمی‎ داد و به نرمی و حُسن خُلق آنان را به راه راست می ‎آورد.

از شاعران و عارفان هم‎ روزگار مولانا، سعدی و فخرالدّین عراقی بودند که ظاهراً هر دو نفر با وی دیدار و ملاقات کرده ‎اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفتۀ خویش ساخت:

هر نفس آوازِ عشق می ‎رسد از چپ و راست               ما به فلک می‎ رویم، عزمِ تماشا که راست؟

ما به فلک بوده ‎ایم، یار مَلَک بوده ‎ایم                        باز همان‎جا رویم، جمله که آن شهر ماست

گویند در شب آخر که بیماری مولانا سخت شده بود، خویشان و پیوستگان، بسیار نگران و بی‎ قرار بودند و «سلطان ولد» فرزند مولانا، هر دَم بی ‎تابانه به بالین پدر می ‎آمد و باز از اتاق بیرون می ‎رفت، مولانا در آن حال، غزل زیر را سرود و این، آخرین غزلی است که مولانا ساخته است:

رو، سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن                             تَرکِ منِ خرابِ شَبگردِ مبتلا کن

دردی است غیر مُردن، کآن را دوا نباشد                                پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم                               با دست اِشارتم کرد که عزم سوی ما کن …

عاقبت، روز یکشنبه، پنجم جمادی ‎الآخر سال 672 هجری قمری، هنگام غروب آفتاب، خورشیدِ عمر مولانا نیز از این جهان به جهان آخرت سفر کرد. اهل قونیه، از خُرد و بزرگ در تَشییعِ پیکر مولانا و خاک‎سپاری، حاضر شدند و همدردی کردند و بسیار گِریستند و بر مولانا نماز خواندند.

ابیات زیر، بخشی از غزلی است که گویی، مولانا در مرثیۀ خود و دلداری یاران سروده است:

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد                                  گُمان مبر که مرا درد این جهان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست                                  چرا به دانۀ انسانت این گُمان باشد؟

زندگانی جلال‎ الدّین محمّد، مشهور به مولوی

بدیع ‎الزّمان فروزانفر، با تلخیص و اندک تغییر

کلیات درس در کوی عاشقان

 

شمس تبریزی: محمّد بن علی بن ملک‎داد تبریزی ملقّب به شمس ‎الدین یا شمس تبریزی از صوفیان و عارفان مشهور قرن هفتم هجری است. کتاب «مقالات شمس» حاوی سخنان او است که مریدانش گردآوری کرده ‎اند. دیدار مولانا با شمس تبریزی باعث می ­شود مولانا درس و وعظ را کنار بگذارد و اهل وجد و عرفان و شاعری شود.

 

معنی و مفهوم متن و آرایه ها و نکات ادبی و زبانی درس در کوی عاشقان

 

محمّد، ملقّب به جلال‎ الدّین، مشهور به «مولانا» یا «مولوی»، اوایلِ قرن هفتم، در شهر بَلخ به دنیا آمد. علّت شهرت او به «رومی» یا «مولانای رومی»، اقامت طولانی وی در شهر قونیه بوده است، امّا جلال‎ الدّین همواره خود را از مردم خراسان شمرده و همشهریانش را دوست می ‎داشته و از یاد آنان دلش آرام نبوده است.

***

ملقّب: دارای لقب، لقب‎ دار. بَلخ: یکی از شهرهای خراسان بزرگ قديم و امروزه یکی از شهرهای افغانستان است. رومی: لقبِ مولانا (بیشتر در عالم غرب). قونیه: شهری در ترکیۀ امروزی و محلّ زندگی و آرامگاه مولانا.

***

پدرِ جلال ‎الدّین، محمّدِ بنِ حسینِ خطیبی، معروف به «بهاءالدّین ولد» از دانشمندانِ روزگارِ خود بود. به سبب هراس از بی‎ رحمی ‎ها و کشتارِ لشکرِ مغول و رنجش از خوارزم‎شاه، ناچار از بلخ مهاجرت کرد. جلال ‎الدّین در این ایّام پنج شش ساله بود که خاندانش، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و به قصد حج، رهسپار گردید. چون به نیشابور رسید، با شیخ فرید الدّین عطّار، ملاقات کرد. شیخ عطّار، کتاب «اسرار نامه» را به جلال ‎الدّینِ خُردسال هدیه داد و به پدرش بهاء‎الدّین گفت: «زود باشد که این پسرِ تو، آتش در سوختگان عالم زند.»

***

هراس: ترس، بیم. بدرود: خداحافظی. قصد: اراده، عزم. مغول: قومی از زردپوستان آسیای مرکزی که با بی‎ رحمی به ایران و بسیاری از کشورها حمله کرد. خوارزمشاه: حاکم وقت در دوران کودکی مولانا. عطّار نیشابوری: شاعر و عارف معروفِ قرن ششم و هفتم. اسرارنامه: کتابی از عطّار.

نکات: بدل: محمّد بن حسین خطیبی بدل از «پدر جلال‎ الدّین». استعاره: «سوختگان» استعاره از عارفان، عاشقان خدا.

***

هنگامی که بهاءِ وَلَد، مَناسِکِ حج را به پایان بُرد، در بازگشت، به طرفِ شام روانه گردید و مدّتی در آن نواحی به سر برد. آوازۀ تقوا و فضل و تأثیرِ بهاء وَلَد همه‎ جا را فراگرفت و پادشاه سلجوقیِ روم، علاء‎الدّین کیقباد، از مقاماتِ او آگاهی یافت، طالب دیدار وی گردید. بهاء وَلَد به خواهش او به قونیه روانه شد و بدان شهریار پیوست.

***

مناسک: جمعِ مَنسِک یا مَنسَک، جاهای عبادت حاجیان، مجازاً آداب، آیین‎ ها و مراسم. روانه: رهسپار. شام: سرزمینی در غرب آسیا، سوریۀ امروزی. آوازه: شهرت، معروفیّت. تقوا: پرهیزکاری. فَضل: دانش، بخشش، برتری. مقامات: جایگاه معنوی، مقام بالا. طالب: خواهان، درخواست‎ کننده. شهریار: شاه، حاکم.

***

بهاء وَلَد از آنجا که دیارِ روم از تاخت و تازِ سپاهِ مغول برکنار بود و پادشاهی دانا و صاحب بصیرت و عالم ‎پرور و محیطی آرام و آزاد داشت، بدان نواحی هجرت گزید. مردم این سرزمین، علاقۀ فراوانی به او یافتند و سلطان نیز، بی اندازه، او را گرامی می‎ داشت.

***

تاخت و تاز: حمله، هجوم. صاحب بصیرت: دانا، عالِم، باتدبیر. عالمپرور: حامیِ دانشمندان، دانش ‎دوست. گُزید: انتخاب کرد.

***

جلال ‎الدّین در هجده سالگی به فرمان پدر با «گوهر خاتون» سمرقندی ازدواج کرد. پس از درگذشت بهاء‎الدّین، جلال‎ الدّین محمد به اِصرار مریدان و شاگردانِ پدر، مجالسِ درس و وَعظ را به عهده گرفت؛ جلال‎ الدّین در آن هنگام بیست‎ و‎ چهار سال داشت.

***

وعظ: اندرز دادن، بیان کردن روایات و احکام شرعی بالای منبر، پند دادن. سمرقند: شهری در خراسان بزرگ که امروزه در ازبکستان قرار دارد. مُریدان: شاگردان، دوست­داران.

***

پس از این، جلال‎ الدّین مدّتی در شهر حَلَب به تحصیل علوم پرداخت و سپس عازم دمشق شد و بیش از چهار سال در آن ناحیه، دانش می ‎اندوخت و معرفت می ‎آموخت.

***

عازم: رهسپار، روانه، راهی. حلب: شهری در سوریۀ امروزی. دمشق: شهری در سوریۀ امروزی و در گذشته مرکز شام. معرفت: شناخت حق و حقیقت.

***

جلال ‎الدّین پس از چندی اقامت در شهرهای حلب و شام که مدّت مجموع آن، هفت سال بیش نبود، به قونیه بازآمد و همه‎ روزه، به شیوۀ پدر، در مدرسه، به درس علوم دینی و ارشاد می ‎پرداخت و طالبان علوم شریعت در محضر او حاضر می‎ شدند.

***

ارشاد: راهنمایی، هدایت کردن. شریعت: شرع، آیین، راه دین، مقابلِ طریقت. علوم شریعت: علوم دینی، الهیّات. محضر: محل حضور، حضور به هم رساندن، پیشگاه.

نکات: اشتقاق: محضر و حاضر.

***

در این ایّام که جلال‎ الدّین، روزها به شغل تدریس می ‎گذرانید و شاگردان و پیروان بسیاری از حضورش بهره می ‎بردند و مردم روزگار بر تقوا و زهد او متّفق بودند، ناگهان آفتاب عشق و شمسِ حقیقت در برابرش نمایان شد؛ او شمس‎ الدّین تبریزی بود. شمس از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند. او برای کسب علوم و معارف بسیار مسافرت کرد و از مشایخ فراوانی بهره برد به دلیل سیر و سفر و البتّه جُست‎‎ و‎ جو و پرواز در عالم معنا او را «شمس پرنده» می‎ گفتند.

***

زهد: پارسایی، پرهیزگاری. مُتّفق: همسو، موافق، هم ‎رای، هم ‎عقیده. مشایخ: جمع شیخ، بزرگان تصوّف، پیران صاحب‎ رای. عالم معنا: جهان معنویّت، آنچه متعلّق به معنی و حقیقت باشد و پنهان و مخفی باشد.

نکات: مترادف: سیر و سفر. اضافۀ تشبیهی: آفتابِ عشق (عشق مانند آفتابی است، وجه‎ شبه:روشنایی، گرما). اضافۀ تشبیهی: شمس حقیقت (حقیقت به آفتاب مانند شده، وجه‎ شبه: درخشش).

***

شمس ‎الدّین، بیست ‎و ششم جمادی الاخر سال 642 هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، عارفی کامل و مرد حق بود و مولانا جلال‎ الدّین که همواره در طلب مردان خدا بود، چون شمس را دید، نشانه‎ هایی از لطف الهی را در او یافت و دانست که او همان پیر و مرشدی است که سال‎ ها در جُست ‎و جویش بود؛ از این رو، به شمس روی آورد و با او به صحبت و خلوت نشست و درِ خانه بر آشنا و بیگانه بست و تدریس و وعظ را رها کرد. مولانا جلال ‎الدّین با همۀ علم و استادیِ خویش در این ایّام که حدوداً سی‎ و هشت ساله بود؛ خدمت شمس زانو زد و نوآموز گشت؛ این خلوت عارفانه، حدود چهل روز طول کشید.

***

مرشد: ارشاد کننده، راهنما، پیر، هدایتگر، پیشوا، متضادّ مُرید و سالک. نوآموز: کسی که از ابتدا چیزی می‎ آموزد.

نکات: تضاد: آشنا و بیگانه. کنایه: «زانو زدن» کنایه از «احترام گذاشتن»، «آموختن».

***

مولانا آن‎ چنان در معارف شمس، غرق شد که مریدان خود را از یاد برد. اهل قونیه و علما و زاهدان هم، مانند شاگردانش از تغییر رفتار مولانا خشمگین شدند و به سرزنش او پرداختند. دشمنی آنان نسبت به شمس، هر روز فزون‎ تر می ‎گشت. مولانا جلال ‎الدّین در این میان، با بی ‎توجّهی به ملامت و هیاهوی مردم، خود را با سرودن غزل‎ های گرم و پُرسوز و گُدازِ عاشقانه سرگرم می‎ کرد.

***

معارف: دانش‎ ها، دانسته‎ ها. ملامت: سرزنش. هیاهو: سر و صدا در اینجا سرزنش. پُرسوز و گداز: پر از احساسات، عاشقانه.

***

در پیِ فزونی گرفتن خشم و غضب مردم، شمس، ناگزیر قونیه را ترک کرد. مولانا در طلب شمس به تکاپو افتاد و سرانجام خبر یافت که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به خدمت شمس روانه کرد.

***

در پیِ: به دنبالِ، پیرو. غضب: خشم، عصبانیّت. طلب: به دنبال، جست‎وجو. تکاپو: جنبش، حرکت.

***

یاران مولانا هم که پژمردگی و دلتنگی او را در غیبت شمس دیده بودند، از کردارِ خویش پشیمان شدند و روی به مولانا آوردند. مولانا عُذرشان را پذیرفت و فرزند خود «سلطان ولد» را با غزل زیر، به طلب شمس، روانۀ دمشق کرد.

***

پژمردگی: ناراحتی، غمگینی. کردار: رفتار. عذر: پوزش، معذرت

نکات: جملۀ چهار جزئی با مفعول و متمم: روی به مولانا آوردند. کنایه: «روی به کسی آوردن» کنایه از «طرفدار کسی شدن».

***

بروید ای حریفان، بِکَشید یار ما را                             به من آورید آخِر، صَنَمِ گُریزپا را

***

حریف: همنشین، يار. صَنم: بُت، زیبارو، دلبر. گُریزپا: فراری، گریزان.

معنی بیت: ای ياران! برويد و یار زیباروی مرا که از من گریزان است، نزد من آورید.

نکات: شبه جمله: ای حریفان. صفت مرکب: گریزپا. استعاره: «صنم» استعاره از «معشوق». کنایه: «گریزپا» بودن کنایه از «فراری بودن».

***

به ترانه ‎های شیرین، به بهانه ‎های زَرّین                   بکشید سوی خانه، مَهِ خوبِ خوش ‎لَقا را

***

بهانه: حیله، عذر. زَرّین: طلایی، در اینجا زیبا. خوش لَقا: خوش ‎چهره، زیبارو.

معنی بیت: با سخنان شیرین و دلایل نیکو، معشوقِ زیبارو و خوش ‎چهره را بازگردانید. (به هر حیله ‎ای او را برگردانید).

نکات: صفت مرکب: خوش‎ لَقا. حس آمیزی: ترانه‎ های شیرین. استعاره: «مَه» استعاره از «معشوق»، «یار». مجاز: «خانه» مجاز از «قونیه».

***

اگر او به وعده گوید که دَمی دگر بیایم                    همه وعده مَکر باشد، بفریبد او شما را

***

وعده: نوید دادن، خبر دادن. دَم: لحظه، نفس. مَکر: فریب، نیرنگ. بفریبد: فریب دهد، حیله سازد.

معنی بیت: اگر معشوق وعده دهد که لحظه ‎ای دیگر می ‎آیم، همۀ وعده ‎های او نیرنگ است. می­ خواهد شما را فریب بدهد.

نکات: تناسب: مکر و بفریبد. تکرار: وعده. واج آرایی: «د». 

***

این پیک ‎ها و نامه ‎ها، عاقبت در دل شمس، تأثیر بخشید. شمس خواهش مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با آمدن شمس، بار دیگر، نشست‎ ها و ملاقات مولانا با او پی ‎در ‎پی شد و سبب انقلاب احوال مولانا گردید. دگر بار، مریدان از تعطیل شدن مجالس درس، به خشم آمدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند.

***

انقلاب: دگرگونی، تحوّل.

***

چون یاران مولانا به آزار شمس پرداختند، شمس، ناگزیر دل از قونیه برکند و عَزم کرد که دیگر بدان شهر پُرغوغا باز نیاید و جایی برود که از او خبری نشنوند و رفت.

***

عَزم: اراده، قصد. پرغوغا: پر دردِسر.

نکات: فعل پیشوندی: باز نیاید. کنایه: «دل از جایی برکندن» کنایه از «ترکِ جایی کردن»، «رفتن».

تدریس خصوصی فارسی یازدهم | کلاس خصوصی فارسی یازدهم

***

از این به بعد، سرانجام و عاقبتِ کار شمس و اینکه چه بر سر او آمده، به درستی روشن نیست. پس از غیبت شمس، شاگردان به مولانا این‎ گونه خبر دادند که شمس کشته شد، ولی دلش بر درستی این خبر گواهی نمی ‎داد. مولانا پس از جست‎ و جوی بسیار، بی‎ قرار و آشفته‎ حال گردید. شب و روز از شدت بی ‎قراری، بی ‎تابی می ‎کرد و شعر می‎ سرود.

***

بی قرار: ناآرام. آشفته حال: پریشان، ناراحت. بی تابی: بی ‎قراری، صبر و تحمل نداشتن.

نکات: تضاد: شب و روز.

***

پس از جست‎ و جوی بسیار، مولانا با خبر شد که ظاهراً شمس در دمشق است. آزار و اِنکار مخالفان سبب شد که او نیز در طلب یار همدل و همدم خود عازم دمشق شود. مولانا در دمشق، پیوسته به افغان و زاری و بی ‎قراری، شمس را از هر کوی و برزن، جست‎ و جو می ‎کرد و نمی ‎یافت.

***

انکار: نادیده گرفتن، اهمیّت ندادن. همدل: صمیمی، عزیز. افغان: زاری، ناله، گریه. کوی: محلّه، کوچه. برزن: کوچه و محلّه.

***

چون مولانا از یافتن شمس، ناامید شد ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و تربیت و ارشاد مشتاقان معرفت حق را ازسرگرفت. در حقیقت از این دوره (سال 647 ه.ق) تا هنگام درگذشت (سال 672 ه. ق) مولانا به همّت یاران نزدیک خود، شیخ صلاح‎ الدّین زَرکوب و سپس حسام‎ الدّین حسن چَلَبی، به نَشر معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگارِ ایّام همدمی مولانا با این یاران، به ‎ویژه با حسام ‎الدّین، سرودن کتاب گران ‎بهای مثنوی است که یکی از عالی ‎ترین آثار ادبی ایران و اسلام است. در این ‎باره این ‎گونه روایت می ‎کنند که حسام ‎الدّین از مولانا درخواست نمود کتابی به طرز «الهی‎ نامۀ» سنایی یا «منطق‎ الطّیر» عطّار به نظم آرد. مولانا بی ‎درنگ از دستار خود کاغذی که مشتمل بود بر هجده بیت از آغاز مثنوی بیرون آورد و به دست حسام‎ الدّین داد.

***

نشر: انتشار، پراکندن. دَستار: عمامه، پارچه ‎ای که دور سر می ‎پیچیدند. سنایی: از شاعران و عارفان مشهور قرن ششم. همّت: تلاش، کوشش. مشتمل: شامل شدن.

***

از این پس، مولانا شب و روز، آرام نمی‎ گرفت و به نظم مثنوی مشغول بود و شب‎ ها حسام ‎الدّین در پیشگاه وی می‎ نشست و او مثنوی می‎ سرود و حسام ‎الدّین می‎ نوشت و بر مولانا می ‎خواند. برخی شب‎ ها، گفتن و نوشتن تا صبحگاه می ‎کشید. ظاهراً تا اواخر عمر، مولانا به نظم مثنوی مشغول بود و چَلَبی و دیگران می ‎نوشتند.

***

پیشگاه: روبرو، مقابل.

نکات: تضاد: شب و روز. کنایه: «آرام نگرفتن» کنایه از «مشغول بودن».

***

مولانا مردی زردچهره و باریک ‎اندام و لاغر بود و چشمانی سخت جذّاب داشت و از نظر اخلاق و سیرت، ستودۀ اهل حقیقت و سرآمدِ هم‎ روزگاران خود بود و خود را به جهان عشق و یک‎رنگی و صلح ‎طلبی و کمال و خیر مطلق کشانیده، در زندگانی، اهلِ صلح و سازش بود. همین حالت صلح و یگانگی با عشق و حقیقت، او را بردباری و تحمّل عظیم بخشید؛ طوری که طَعن و ناسزای دشمنان را هرگز جواب تلخ نمی‎ داد و به نرمی و حُسن خُلق آنان را به راه راست می ‎آورد.

***

سیرت: اخلاق، رفتار. ستوده: نیکو، پسندیده. اهل حقیقت: کسانی که به دنبال حقیقت هستند، عارفان. سرآمد: بهترین، ممتاز، زبده. خیرِ مطلق: اصل خیر و اصل ِ نیکویی، خیر حتمی. بردباری: صبر، شکیبایی. طَعن: سرزنش، عیب گرفتن. نرمی: مهربانی، نیکویی. حُسنِ خُلق: رفتار خوب، اخلاق نیکو.

***

از شاعران و عارفان هم‎ روزگار مولانا، سعدی و فخرالدّین عراقی بودند که ظاهراً هر دو نفر با وی دیدار و ملاقات کرده ‎اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفتۀ خویش ساخت:

***

فخرالدین عراقی: شاعر و عارف قرن هفتم. شیفته: عاشق، مجذوب.

***

هر نفس آوازِ عشق می ‎رسد از چپ و راست               ما به فلک می‎ رویم، عزمِ تماشا که راست؟

***

هرنَفَس: هرلحظه.

معنی بیت: صدای دوست و معشوق از همه طرف شنیده می ‎شود. ما قصد رفتن به عالم بالا را داریم، چه کسی می‎ خواهد همراه ما بیاید.

نکات: تشخیص: آواز عشق. مجاز: «فلک» مجاز از «عالم بالا». اضافۀ استعاری: آواز عشق. مجاز: «چپ و راست» مجاز از «همه‎ جا». تضاد: چپ و راست.

***

ما به فلک بوده ‎ایم، یار مَلَک بوده ‎ایم                        باز همان‎ جا رویم، جمله که آن شهر ماست

***

فلک: آسمان. که: زیرا (حرف تعلیل). مَلَک: فرشته. جناس: فَلَک و مَلَک.

معنی بیت: جایگاه ما عالم بالاست، ما همنشین فرشتگان بوده‎ ایم. باز به آنجا می ­رويم، زیرا آنجا جایگاه اصلی ماست.

نکات: مجاز: «شهر» مجاز از «سرزمین». کنایه: «یار مَلَک بودن» کنایه از «باارزش بودن». تلمیح: مصراع دوم اشاره به «کلُ شیء یرجع الی اصله».

***

گویند در شب آخر که بیماری مولانا سخت شده بود، خویشان و پیوستگان، بسیار نگران و بی‎ قرار بودند و «سلطان ولد» فرزند مولانا، هر دَم بی ‎تابانه به بالین پدر می ‎آمد و باز از اتاق بیرون می ‎رفت، مولانا در آن حال، غزل زیر را سرود و این، آخرین غزلی است که مولانا ساخته است:

رو، سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن                             تَرکِ منِ خرابِ شَبگردِ مبتلا کن

***

بالین: رختخواب، بستر. پیوستگان: خویشان، بستگان. بیتابانه: بی ‎قرار، ناآرام.  بِنِه: قرار بده، بگذار. شبگرد: کسی که در شب گردش می‎ کند، شبرو. مبتلا: گرفتار، عاشق

معنی بیت: برو بخواب و مرا تنها بگذار و منِ عاشق ِبی‎ قرار و شبگرد را ترک کن (عاشق به سبب دوری از معشوق ترجیح می‎ دهد تنها باشد).

نکات: مجاز: دم مجاز از لحظه. صفت فاعلی مرکب: شبگرد. سه ترکیب وصفی پشت سر هم: (منِ) خرابِ شبگردِ مبتلا. تَتابُع اِضافات: ترک ِمنِ خرابِ شبگردِ مبتلا. واج ‎آرایی: «-ِ». شبکۀ معنایی: سر و بالین. کنایه: «سر به بالین نهادن» کنایه از «خوابیدن». ایهام: خراب (1- مست، 2- عاشق). 

***

دردی است غیر مُردن، کآن را دوا نباشد                  پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

***

دوا: درمان.

معنی بیت: دردی به جز مرگ وجود دارد که درمانی ندارد. پس من چطور به تو بگویم دردم را درمان کن (درد عشق سخت‎ تر از مردن است و درمان‎ ناپذیر).

نکات: جناس: کاین و کآن. واج آرایی: «ر» و «د». تضاد: درد و دوا. استعاره: «درد» استعاره از «عشق». کنایه: «آن را دوا نباشد» کنایه از «درمان‎ ناپذیر است.»

***

در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم                با دست اِشارتم کرد که عزم سوی ما کن …

***

دوش: دیشب. عزم: قصد، اراده. قید: دوش.

معنی بیت: دیشب در خواب، در عالم عاشقی، پیری (مرشدی) را دیدم که با دست به من اشاره کرد که به نزد ما بیا (پیران عشق، سالکان را به کوی عشق دعوت می ‎کنند).

نماد: «پیر» نماد از «مرشد کامل». اضافۀ تشبیهی: کوی عشق. جناس: سوی و کوی. کنایه: «عَزم کردن» کنایه از «رفتن به سوی کسی». شبکۀ معنایی: خواب و دوش. مجاز: «دست» مجاز از «انگشتان».

***

عاقبت، روز یکشنبه، پنجم جمادی ‎الآخر سال 672 هجری قمری، هنگام غروب آفتاب، خورشیدِ عمر مولانا نیز از این جهان به جهان آخرت سفر کرد. اهل قونیه، از خُرد و بزرگ در تَشییعِ پیکر مولانا و خاک‎سپاری، حاضر شدند و همدردی کردند و بسیار گِریستند و بر مولانا نماز خواندند.

ابیات زیر، بخشی از غزلی است که گویی، مولانا در مرثیۀ خود و دلداری یاران سروده است:

***

عاقبت: سرانجام. خُرد: کوچک، کودک. تشییع: دنبال جنازه رفتن. مرثیه: عزاداری، سوگواری. گویی: انگار.

نکات: اضافۀ تشبیهی: خورشید عمر. تضاد: خرد و بزرگ.

***

به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد                     گُمان مبر که مرا درد این جهان باشد

***

روان: در حرکت. گمان مبر: فکر نکن، تصوّر نکن.

نکات: شبکۀ معنایی: تابوت و مرگ. «را» فکِّ اضافه: در مصراع دوم. کنایه: «روان بودن تابوت» کنایه از «تشييع جنازه» و «درد این جهان داشتن» کنایه از «به فکر از دست دادن ماديات اين جهان بودن» است. مجاز: «تابوت» مجاز «جنازه». معنی بیت: هنگام مرگم که جنازه‎ام ر تشییع می ‎کنند، فکر نکن من به خاطر ترک این دنیا غمگینم.

***

برای من مَگِریّ و مگو دریغ! دریغ!             به دام دیو دراُفتی، دریغ آن باشد

***

ديو: شيطان. فعل نهی: مگری و مگو.

معنی بیت: برای من گریه نکن و نگو افسوس، افسوس. اگر گرفتار دام هوا و هوس شوی افسوس دارد.

نکات: ترکیب اضافی: دامِ دیو. تکرار: دریغ. واج آرایی: «د». استعاره: «دیو» استعاره از «شیطان» و «هوا و هوس». کنایه: «به دام افتادن» کنایه از «گرفتار شدن»

***

کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست                                  چرا به دانۀ انسانت این گُمان باشد؟

زندگانی جلال‎ الدّین محمّد، مشهور به مولوی

بدیع ‎الزّمان فروزانفر، با تلخیص و اندک تغییر

***

نَرُست: نرویید، رشد نکرد.

معنی بیت: کدام دانه در خاک کاشته شد که رشد نکرد؟ چرا فکر می­ کنی انسانی که مانند دانه به خاک سپرده می ­شود پيشرفت نمی ­کند؟ (شک نکن که انسان مانند دانه دوباره در جهان ديگر زنده می ‎شود.)

نکات: استفهام تأکیدی: مصراع اوّل. اضافۀ تشبیهی: دانۀ انسان (انسان به دانه مانند شده از نظر دوباره زنده شدن). قلمرو فکری: اعتقاد به رستاخیز. 

 

نکات ضروری درس در کوی عاشقان

* تلمیح: شاعر یا نویسنده، گاهی برای زیباتر ساختن سخن و تأثیرگذاری بیشتر آن، به اشاره و غیرمستقیم از آیات، روایات، احادیث، داستان‎ها و رویدادهای مهمّ تاریخی و … استفاده می ‎کند. به این شیوۀ بهره ‎گیری از کلام«تلمیح» می‎ گویند؛ مانند شعر «باز به آنجا رویم، جمله که آن شهر ماست» که تلمیح به مثلِ «کل شی یرجعُ الی اصله» دارد.

* ایهام: در لغت به معنای در شک و گمان افکندن است؛ امّا در اصطلاح علم بدیع، آوردن واژه ‎ای است با حداقل دو معنی مناسب با کلام. مثلاً در بيت:

 

باز، گِرد شمس می‎ گردم، عَجَب!                هم ز فرِّ شمس باشد این سبب

 

«شمس» هم به معنای شمس تبریزی و هم به معنی خورشید است.

* نقشهای تَبَعی: نقش ‎هایی هستند که تابع گروه اسمی قبل از خود هستند و بر سه گونه ‎اند:

 

الف) معطوف: هرگاه دو یا چند واژۀ هم‎ نقش به وسیلۀ «و» عطف به یکدیگر بپیوندند، واژۀ بعد از «و»، معطوف به واژۀ قبل از خود است و از نظر نقش نیز پیرو آن است؛ مانند: زهرا و سارا درس می‎ خوانند (سارا معطوف به نهاد «زهرا است»).

 

ب) بَدَل: آن گروه اسمی است که گروه اسمی قبل از خود را توضیح می ‎دهد و سه شرط دارد:

1- بدون کسره بیاید (ما، دانش آموزان کلاس یازدهم از کارکنان مدرسه تشکر می‎ کنیم.)

2- هر دو یک‎ چیز یا یک‎ شخص باشد (حسین، برادر حسن را دیدم).

3- بدل و گروه اسمی قبل از آن نقش واحدی داشته باشند (سعدی، شاعر قرن هفتم، بوستان را در ده باب سرود).

 

ج) تکرار: آن است که واژه دوبار يا بيشتر در بيت يا جمله تکرار شود؛ مانند: از مریم پرسیدم، از مریم.

 نکته: نقش‎ های تبعی، هیچ‎ گاه در اوّل جمله نمی ‎آیند.

* نماد: عبارت است از هر علامت، اشاره، ترکیب و عبارتی که بیش از معنای ظاهری آن را بیان می‎ کند. نماد معادل سمبل است. نمادها را به چند دسته تقسیم می ‎کنند:

1- طبیعی، مانند: گل که نماد زیبایی و لاله نماد عشق و شهید است.

2- اختصاصی: که تنها در اثر یک شاعر و نویسنده جنبه نمادین یافته است، مانند: رند و خرابات در شعر حافظ.

3- نمادهای مرسوم، وقتی که نمادهای اختصاصی عمومیت بیابند، مانند: زمستان نماد ظلم و بی‎ عاطفگی.

4- نمادهای فرهنگی و عرفانی، مانند: نی، نماد عارف.

 

گنج حکمت

چنان باش…

درس در کوی عاشقان

 

خواجه عبدالکریم،[که] خادم خاصِّ شیخ ما، ابوسعید- قدس الله روحَهُ العزیز- بود، گفت: «روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت ‎های شیخ ما، او را چیزی می ‎نوشتم.»

کسی بیامد که «شیخ، تو را می‎ خواند.»؛ برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که « چه کار می‎ کردی؟» گفتم: «درویشی حکایتی چند خواست، از آنِ شیخ، می ‎نوشتم.»

شیخ گفت: «یا عبدالکریم، حکایت‎ نویس مَباش، چنان باش که از تو حکایت کنند!».

اسرارالتّوحید، محمّدبن ‎منوّر

 

واژه ها و ترکیبها

خادم خاص: خدمتگزار ویژه، خدمتکارِ مخصوص. قدس الله روحَهُ العزیز: خداوند، روح عزیز او را پاک گرداناد. میخواند: صدا می‎زند. از آنِ شیخ: دربارۀ شیخ، راجع به شیخ. حکایت: داستان، قصه. اسرارالتّوحید: کتابی است درباره‌ي احوال، کرامات و سخنان شيخ ابوسعيد ابوالخير. اين کتاب در حدود سال 570‌ه.ق نوشته شده و از شاهکارهاي نثر فارسي است. محمّدبنمنوّر: نوۀ شیخ ابوسعیدابوالخیر و نویسندۀ کتاب اسرارالتوحید.

 حمایت مالی فارسی 100

چند نکته تکمیلی

ما در این مقاله، به بررسی معنی درس در کوی عاشقان پرداختیم و متن مندرج در کتاب را آوردیم. برای دریافت متن کامل کتاب فارسی می توانید به سایت دفتر تالیف کتاب های فارسی مراجعه کنید. همچنین می توانید نسخه کامل و چاپی کتاب زندگی نامه مولانا را از سایت ایران کتاب بخرید. البته من از شما می خواهم که بعد از خواندن توضیحات درس در کوی عاشقان ، به سراغ مطالعه بخش های دیگر کتاب بروید.

همچنین ما، علاوه بر معنی درس در کوی عاشقان فارسی یازدهم، شرح و معنی درس های دیگر کتاب فارسی یازدهم را در سایت فارسی ۱۰۰ قرار داده ایم. برای مطالعه مقاله باران محبت فارسی 100 کلیک کنید.

2 دیدگاه برای “شرح و معنی درس در کوی عاشقان (فارسی یازدهم)

  1. علیرضا آقایی گفته:

    ممنون از استاد هاشمی عزیز با این تو ضیح بسیار زیبا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *