درس عظمت نگاه

شرح و معنی درس عظمت نگاه (درس 18 فارسی دهم)

درس عظمت نگاه را خوانده اید؟ قرار است در این مقاله، با تمام جزئیات این درس مهم کتاب فارسی 1 آشنا شویم.

آموزش، فقط محدود به چارچوب کلاس نیست. ما در سایت فارسی ۱۰۰ زمینه ای برای بهره گیری دانش آموزان از آموزش رایگان و همیشگی فراهم کرده ایم.

در این پست آموزشی، شرح و معنی درس عظمت نگاه ، درس هجدهم کتاب فارسی دهم (فارسی 1) توسط گروه آموزشی راه روشن (دکتر سید علی هاشمی، دکتر امید نقوی و بهرام میرزایی) به شما ارائه می شود.

 

متن درس عظمت نگاه

 

ناتانائیل آنگاه که کتابم را خواندی دلم می خواهد که این کتاب شوق پرواز را در تو برانگیزد. کاش کتابم به تو بیاموزد که بیشتر از این کتاب، به خود بپردازی.

ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را جز در همهجا، در جایی دیگر بیابی. هر آفریده ای نشانۀ خداوند است؛ امّا هیچ آفریدهای نشاندهندۀ او نیست. همین‌که آفریده ای نگاهمان را به خویش مَعطوف کند، ما را از راه آفریدگار باز می گرداند.

خدا در همهجا هست؛ در هرجا که به تَصَوُّر درآید، و «نایافتنی» است، و تو ناتانائیل، به کسی مانند خواهی بود که برای هدایت خویش در پی نوری میرود که خود به دست دارد.

هرجا بروی، جز خدا نخواهی دید. ناتانائیل، همچنان که می گذری، به همهچیز نگاه کن و در هیچجا دِرَنگ مکن. به خود بگو که تنها خداست که گُذرا نیست. ای کاش «عَظَمَت» در نگاه تو باشد و نه در آن چیزی که بدان نگاه می کنی.

ناتانائیل، من به تو شور و شوقی خواهم آموخت. اعمال ما وابسته به ماست؛ همچنان که روشنایی فُسفُر به فسفر. راست است که ما را می سوزاند، امّا برایمان شُکوه و درخشش به ارمغان میآورد، و اگر جان ما ارزشی داشته باشد، برای این است که سختتر از برخی جان های دیگر سوخته است.

نیکوترین اندرز من، این است: «تا آنجا که ممکن است بار بشر را به دوش گرفتن».

آه! چه می شد اگر می توانستم به چشمانم بینشی تازه ببخشم و کاری کنم که هرچه بیشتر به آسمان نیلگونی مانند شوند که بدان مینگرند؛ آسمانی که پس از بارش باران، صاف و روشن است.

ناتانائیل، با تو از انتظار سخن خواهم گفت. من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که انتظار میکشید؛ انتظار اندکی باران. گَرد و غُبار جاده ها زیاده سبک شده بود و به کمترین نَسیمی به هوا برمی خاست. زمین از خشکی ترک برمی داشت؛ گویی میخواست پذیرای آبی بیشتر شود.

آسمان را دیده ام که در انتظار سِپیده دَم می لرزید. ستارهها یکیک، رنگ می باختند. چمن زارها غَرق در شَبنم بودند.

ناتانائیل، کاش هیچ انتظاری در وجودت حتّی رنگ هَوَس به خود نگیرد، بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد. منتظر هر آنچه به سُویَت می آید، باش و جز آنچه به سُویَت می آید، آرزو مکن. بدان که در لحظه لحظۀ روز می توانی خدا را به تمامی در تَمَلُّک خویش داشته باشی. کاش آرزویت از سر عشق باشد و تَصاحُبَت عاشقانه؛ زیرا آرزویی ناکارآمد به چه کار می آید؟

ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی درنیافتن اینکه او را هماکنون در وجود خود داری. تَمایُزی میان خدا و خوشبختی قائِل مشو و همۀ خوشبختی خود را در همین دَم، قرار ده.

به شامگاه، چنان بنگر که گویی روز بایستی در آن فرو میرد و به بامداد پگاه چنان که گویی همه چیز در آن زاده می شود. نگرش تو باید در هر لحظه نو شود. خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت درآید. سرچشمۀ همۀ دردسرهای تو، ای ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری؛ حتّی نمیدانی که از آن میان کدامین را دوست تر داری و این را درنمی‌یابی که یگانه دارایی آدمی، زندگی است.

برای من «خواندن» اینکه شن های ساحل نرم است، بس نیست؛ میخواهم که پاهای برهنه ام آن را حس کنند؛ به چشم من هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد، بیهوده است.

هرگز هیچ زیبایی لطیفی را در این جهان ندیده ام که بیدرنگ نخواسته باشم، تمامی مِهرم را نثارش کنم. ای زیبای عاشقانۀ زمین، شکوفایی گسترۀ تو دلانگیز است!

مائده های زمینی و مائده های تازه، آندره ژید

 

کلیات درس عظمت نگاه

 

آندره ژید: از بزرگ‎ترین نویسندگان فرانسوی قرن بیستم و برنده جایزۀ ادبی نوبل در سال 1869 م. در پاریس متولد شد. در جوانی فعالیت ادبی خود را آغاز کرد و به‎ زودی زندگی درونی انسان برایش اهمیت پیدا کرد و کوشید پرده از پیچیدگی ‎های روح انسانی بردارد. در بیست‌وچهارسالگی به تونس سفر کرد و پس از دو سال که از افریقا برگشت تحول روحی بزرگی در او پدید آمده بود.

پس از این دوره بود که او «مائده ‎های زمینی و مائده ‎های تازه» را نوشت. این کتاب که شاید محبوب‌ترین و پرخواننده‎ ترین اثر ژید در ایران و خارج از ایران باشد؛ رساله ‎ای است در ستایش لذت‎ جویی. ژید در این اثر تلاش می ‎کند که به تعادل میان جسم و روح دست یابد. از دیگر آثار مهم ژید می ‎توان به «سکه ‎سازان»، «در تنگ»، «دخمه ‎های واتیکان» و «بازگشت از شوروی» اشاره کرد. آندره ژید در سال 1951 م. درگذشت.

لئو تولستوی: لئو تولستوی، نویسنده بزرگ روس در سال 1828 م متولد شد. او در دوران کودکی، والدین خود را از دست داد. زندگی تولستوی سرشار از فرازونشیب ‎های مختلفی بود. او در طول مدت زندگانی‎ اش آثار بسیار مهمی را در حوزه ادبیات به وجود آورد. ازجمله این آثار، کتاب‎ های «جنگ و صلح»، «آناکارنینا»، «مرگ ایوان ایلیچ»، «به یکدیگر محبت کنید»، «حرص باعث هلاکت است»، «رستاخیز»، «قزاقان»، «سه پرسش» است.

 

واژه ‏ها و ترکیب‌های درس عظمت نگاه

 

ناتانائیل: ناتانائیل یا بِرتولُما، نام یکی از دوازده حواری حضرت مسیح (ع) بود که به خاطر هواداری از عیسی مسیح، کشته شد؛ اما در این متن، مقصود از ناتانائیل یک انسان آرمانی است. معطوف: مايل شده، مورد نظر و توجه واقع شده. تصوّر: پندار و خیال، صورت بستن. درنگ: توقف، ایستادن. گذرا: فانی، سپری شونده. عظمت: بزرگی. اعمال: جِ عمل، کارها. فسفر: عنصر شیمیایی با رنگ زرد روشن که در مجاورت هوا مشتعل می‎ گردد. شکوه: ترسی ناشی از عظمت و جلال حریف، جلوۀ ناشی از عظمت. ارمغان: هدیه، سوغات.

بشر: انسان. نیلگون: به رنگ نیل، آبی لاجوردی. شبنم: قطره‎ای که شب روی برگ گل و گیاه نشیند. هَوَس: خواهش و آرزوی نفس. تَمَلُّک: مالک شدن، دارا شدن. تَصاحُب: مالک شدن، صاحب شدن. تَمایُز: فرق گذاشتن، جدا کردن. قائِل: معتقد بر چیزی. دَم: لحظه. پگاه: صبح زود. زاده: متولد. نگرش: نگاه کردن، نظر، بینش. یگانه: تنها. مبتنی: ساخته، بنا شده. مِهر: مهربانی، محبت. نثار: پیشکش کردن، افشاندن. گستره: وسعت، فضا. دل انگیز: گوارا، مطلوب، دل‎فریب. مائده: طعام، خوردنی.

 

معنی و مفهوم متن و آرایه‌‎‎‎‎ها و نکات ادبی و زبانی درس عظمت نگاه

 

ناتانائیل آنگاه که کتابم را خواندی دلم می خواهد که این کتاب شوق پرواز را در تو برانگیزد. کاش کتابم به تو بیاموزد که بیشتر از این کتاب، به خود بپردازی.

***

نکات: تشخیص: کتاب (کتاب مانند انسانی می‎ آموزد). مفهوم: دعوت به خودشناسی.

***

ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را جز در همهجا، در جایی دیگر بیابی. هر آفریده ای نشانۀ خداوند است؛ امّا هیچ آفریدهای نشاندهندۀ او نیست. همین‌که آفریده ای نگاهمان را به خویش مَعطوف کند، ما را از راه آفریدگار باز می گرداند.

***

معنی: ناتانائیل، مخواه که خدا را در جای مخصوصی ببینی. همۀ آفریده ‎ها نشانۀ خداوند هستند، اما درعین‌حال، هیچ‎ کدام نمی‎ توانند خدا را به تو نشان دهند. همان زمان که یکی از مخلوقات، نگاه ما را به سمت خود جلب کند، ما را از راه خداوند برمی‎ گرداند.

نکات: تناسب مفهومی: مفهوم جملۀ «آرزو مکن … بیابی» با آیۀ «فَاَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله» (پس به هر طرف رو کنید، به سوی خدا رو آورید.) (بقره، 115) تناسب دارد. تناسب مفهومی: مفهوم جملۀ «هر آفریده ‎ای نشانۀ خداوند است؛ امّا هیچ آفریده ‎ای نشان‎ دهندۀ او نیست.» با آیۀ «لا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الاَبْصارْ» (چشم‎ ها او را نمی ‎بینند، ولی او چشم‎ ها را می ‎بیند) (انعام، 102) تناسب دارد.

***

خدا در همهجا هست؛ در هرجا که به تَصَوُّر درآید، و «نایافتنی» است، و تو ناتانائیل، به کسی مانند خواهی بود که برای هدایت خویش در پی نوری میرود که خود به دست دارد.

***

معنی: خدا در همه ‎جا وجود دارد؛ در هرجا که فکر کنی (خدا هست)؛ اما نمی‎ توان او را پیدا کرد و تو ای ناتانائیل (در جستجوی خدا) مانند کسی خواهی بود که برای هدایت خود به دنبال نوری می ‎رود که در دستش گرفته است (و این‌چنین همیشه سرگردان در پی نور است).

نکات: تشبیه: تو به کسی مانند خواهی بود که برای هدایت خویش در پی نوری می‎ رود که خود به دست دارد. مفهوم: خدا در همه جا وجود دارد.

***

هرجا بروی، جز خدا نخواهی دید. ناتانائیل، همچنان که می گذری، به همهچیز نگاه کن و در هیچجا دِرَنگ مکن. به خود بگو که تنها خداست که گُذرا نیست. ای کاش «عَظَمَت» در نگاه تو باشد و نه در آن چیزی که بدان نگاه می کنی.

***

معنی: به خودت بگو که فقط خداوند، باقی است و فانی نیست. ناتانائیل، کاش که نگاه و بینشت عمیق و بزرگ باشد، نه آن چیزی که به آن نگاه می‎کنی.

نکات: تضاد: همه، هیچ. واژه آرایی (تکرار): نگاه

***

ناتانائیل، من به تو شور و شوقی خواهم آموخت. اعمال ما وابسته به ماست؛ همچنان که روشنایی فُسفُر به فسفر. راست است که ما را می سوزاند، امّا برایمان شُکوه و درخشش به ارمغان میآورد، و اگر جان ما ارزشی داشته باشد، برای این است که سختتر از برخی جان های دیگر سوخته است.

***

معنی: ای ناتانائیل! من به تو داشتن شور و هیجان را آموزش خواهم داد. کارهای ما به (وجود) ما وابسته است، همان‎ طوری که نور و درخشش فسفر (در هنگام سوختن)، به خاطر (ویژگی‎ های درونی) فسفر است. اعمال ما، درست است که ما را می‎ سوزاند، اما باعث جلوه ‎گری ما می ‎شود و ارزش جان ما در آن است که نسبت به دیگر جان‎ ها اعمال بیشتر و سخت ‎تر انجام داده باشد.

نکات: تشبیه: وابستگی اعمال ما به ما مانند شده است به روشنایی و نور فسفر به فسفر (اعمال را به فسفر تشبیه کرده است).

***

نیکوترین اندرز من، این است: «تا آنجا که ممکن است بار بشر را به دوش گرفتن».

***

کنایه: «بار بشر را به دوش کشیدن» کنایه از تحمل مشکلات بشر.

***

آه! چه می شد اگر می توانستم به چشمانم بینشی تازه ببخشم و کاری کنم که هرچه بیشتر به آسمان نیلگونی مانند شوند که بدان مینگرند؛ آسمانی که پس از بارش باران، صاف و روشن است.

***

معنی: افسوس! ای کاش می‎ توانستم نگاه تازه ‎ای به چشم ‎هایم ببخشم و کاری کنم که چشم ‎هایم بیشتر از قبل به آسمان آبی‎ رنگی که به آن نگاه می ‎کنند، شبیه شوند.

نکات: تشبیه: آسمان نیلگون (آسمان به نیل).

***

ناتانائیل، با تو از انتظار سخن خواهم گفت. من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که انتظار میکشید؛ انتظار اندکی باران. گَرد و غُبار جاده ها زیاده سبک شده بود و به کمترین نَسیمی به هوا برمی خاست. زمین از خشکی ترک برمی داشت؛ گویی میخواست پذیرای آبی بیشتر شود.

***

نکات: تشخیص: دشت (دشت را از انسان استعاره گرفته است). حسن تعلیل: زمین از خشکی ترک برمی ‎داشت؛ گویی می‎خ واست پذیرای آبی بیشتر شود (نویسنده، ترک خوردن زمین را به علت پذیرایی از آب دانسته است).

***

آسمان را دیده ام که در انتظار سِپیده دَم می لرزید. ستارهها یکیک، رنگ می باختند. چمن زارها غَرق در شَبنم بودند.

ناتانائیل، کاش هیچ انتظاری در وجودت حتّی رنگ هَوَس به خود نگیرد، بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد. منتظر هر آنچه به سُویَت می آید، باش و جز آنچه به سُویَت می آید، آرزو مکن. بدان که در لحظه لحظۀ روز می توانی خدا را به تمامی در تَمَلُّک خویش داشته باشی. کاش آرزویت از سر عشق باشد و تَصاحُبَت عاشقانه؛ زیرا آرزویی ناکارآمد به چه کار می آید؟

ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی درنیافتن اینکه او را هماکنون در وجود خود داری. تَمایُزی میان خدا و خوشبختی قائِل مشو و همۀ خوشبختی خود را در همین دَم، قرار ده.

 *** 

نکات: تشخیص: آسمان، ستاره. اغراق: چمن زارها غرق در شبنم بودند. کنایه: «رنگ باختن» کنایه از ناپدید شدن است. تشبیه: رنگ هوس.

***

به شامگاه، چنان بنگر که گویی روز بایستی در آن فرو میرد و به بامداد پگاه چنان که گویی همه چیز در آن زاده می شود. نگرش تو باید در هر لحظه نو شود. خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت درآید. سرچشمۀ همۀ دردسرهای تو، ای ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری؛ حتّی نمیدانی که از آن میان کدامین را دوست تر داری و این را درنمی‌یابی که یگانه دارایی آدمی، زندگی است.

***

نکات: تشبیه: گوناگونی چیزهایی که داری به سرچشمه تشبیه شده است. مفهوم: زندگی اصلی ترین دارایی آدم است.

***

برای من «خواندن» اینکه شن های ساحل نرم است، بس نیست؛ میخواهم که پاهای برهنه ام آن را حس کنند؛ به چشم من هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد، بیهوده است.

***

معنی: (من اهل تجربه کردن هستم)، برای من، خواندن دربارۀ نرمی شن‎ های ساحل کافی نیست، من می ‎خواهم (این نرمی را) با پاهای عریان خود احساس (و تجربه) کنم. از نظر من، هر فهمی که بر احساس بنا نشده باشد، بی ‎فایده است.

***

هرگز هیچ زیبایی لطیفی را در این جهان ندیده ام که بیدرنگ نخواسته باشم، تمامی مِهرم را نثارش کنم. ای زیبای عاشقانۀ زمین، شکوفایی گسترۀ تو دلانگیز است!

مائده های زمینی و مائده های تازه، آندره ژید

***

نکات: مفهوم: دلیل دوست داشتن دنیا آن است که زیباست.

 

نکات ضروری درس عظمت نگاه

 

* نشانه ندا و منادا: نشانه‎ هایی که به وسیله آنها کسی یا چیزی را می ‎خوانیم، «نشانه ندا» نام دارند و کلماتی که بعد از نشانه ندا می ‎آیند یا به وسیله آن ها صدا زده می ‎شوند، «منادا» نامیده می‎ شوند. بعضی از نشانه‎ های ندای پرکاربرد در زبان فارسی عبارتند از: «آی»، «اِی» و «یا»: ای عاشقان، آی آدم ‎ها، یا حسین. همچنین نشانه ندای «ا» بعد از منادا ذکر می ‎شود: سعدیا.

گاهی اوقات منادا بدون نشانه ندا به کار می ‎رود. در این حالت، منادا از روی لحن و معنای جمله مشخص می‎ شود: ناتانائیل، با تو از انتظار سخن خواهم گفت.

 

تدریس و شرح و معنی درس عظمت نگاه

 

 

بخش اول درس عظمت نگاه

بخش دوم درس عظمت نگاه

 

 

 

 

روان ‎خوانی

سه پرسش

 

لئو تولستوی درس عظمت نگاه

 

یک روز این فکر به سر تزار افتاد که اگر همیشه بداند چه وقت باید کارها را شروع کند، به چه چیزی توجّه کند و به چه چیزی بی توجّه باشد و مهم تر از همه، اگر بداند که کدام کارش بیشتر از همه اهمّیّت دارد، در هیچ کاری ناموفّق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش در داد که هرکس به او بیاموزد که چگونه زمان مناسب برای هر کار را تشخیص دهد، چگونه ارزشمندترین افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخیص مهم ترین کارها جلوگیری کند، جایزهای بزرگ به او خواهد داد.

مردان اندیشه ور به دربار تزار رفتند به پرسش هایش پاسخهای گوناگون دادند. برخی به نخستین پرسش تزار چنین پاسخ گفتند که برای تشخیص بهترین زمان انجام هر کار، باید برای کارها برنامه های روزانه، ماهانه و سالانه تنظیم کرد و آن ها را مو به مو اجرا نمود. آنان گفتند که این تنها راه تضمین انجام هرکار در وقت مناسب آن است. برخی دیگر گفتند که از پیش تعیین کردن زمان انجام کارها ناممکن است و مهم این است که انسان با وقتگذرانی بیهوده، خود را آشفته نسازد؛ به همه رویدادها توجه داشته باشد و کارهای لازم را انجام دهد.

گروه سوم معتقد بودند که چون تزارها هیچ گاه به جریان رویدادها توجّه نداشته اند، شاید هیچ شهروندی به درستی نداند که هر کار را در چه زمانی باید انجام داد. چهارمین گروه گفتند که رایزنان در مورد برخی کارها هیچگاه نمی توانند نظر بدهند؛ زیرا شخص بیدرنگ باید تصمیم بگیرد که آن ها را انجام بدهد یا ندهد و برای تصمیم گرفتن باید بداند که چه پیشامدی رخ خواهد داد و این کار تنها از جادوگران برمی آید. پس برای دانستن مناسبترین زمان انجام هر کار فقط باید با جادوگران رای زد.

پاسخ فرزانگان به پرسش دوم تزار نیز به همین اندازه گونه گون بود. گروه یکم گفتند که او بیش از همه، به دستیارانش نیازمند است. گروه دوم بر این عقیده بودند که وی بیشاز همه به کشیشان نیاز دارد. گروه سوم گفتند که او به پزشکان خود بیش از همه محتاج است و گروه چهارم معتقد بودند که نیاز تزار بیش از همه به جنگاوران خویش است.

در پاسخ به پرسش سوم تزار در مورد مهم ترین کارها، گروهی دانشاندوزی را مهم ترین کار جهان می دانستند؛ گروهی دیگر چیره دستی در نظام را و گروه سوم پرستش خداوند را.

چون پاسخ ها ناهمگون بودند، تزار با هیچ کدام موافقت نکرد و به هیچ کس جایزه ای نداد. آنگاه تصمیم گرفت که برای یافتن پاسخ درست پرسشهایش با راهبی رای زند که در فرزانگی نام آور بود.

راهب در جنگل زندگی می کرد؛ هیچ جا نمی رفت و تنها فروتنان را نزد خود می پذیرفت. پس تزار جامه ای ژنده پوشید و پیش از رسیدن به کلبه راهب از اسب فرود آمد و تنها، با پای پیاده، به راه افتاد و محافظانش را میان راه گذاشت.

وقتی به کلبه رسید، راهب در جلوی کلبه اش باغچه می بست.همین که تزار را دید سلامش گفت و باز بی درنگ به کندن کَرت پرداخت. راهب، ضعیف و باریک میان بود و وقتی بیلش را به زمین فرومی برد و اندکی خاک برمی داشت؛ به دشواری نفس می کشید.

تزار نزد او آمد و گفت: «ای راهب فرزانه! نزد تو آمده ام که به سه پرسشم پاسخ دهی: یکی اینکه، کدام فرصت را برای شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشیمان شوم؟ دوم اینکه، کدام کَسان را برتر شمارم و به آنها توجّه کنم؟ آخر اینکه، کدام کار از همه مهم تر است و بیشاز همه باید به انجامش همّت کنم؟»

 

تزار روسیه درس عظمت نگاه

 

راهب به سخنان تزار گوش فراداد، امّا پاسخی به او نداد و دوباره کندن کرت را از سر گرفت.

تزار گفت: «خسته شده ای. بیل را به من بده تا کمکت کنم.»

راهب گفت: «متشکّرم.» و آن گاه بیل را به او داد و روی زمین نشست.

تزار پس از کندن دو کرت دست از کار کشید و پرسش هایش را تکرار کرد. راهب باز پاسخ نداد، امّا از جا برخاست؛ به طرف بیل رفت و گفت: «حالا تو استراحت کن و بگذار …» امّا تزار بیل را به او نداد و به کندن ادامه داد. ساعتی از پس ساعت دیگر گذشت. آن گاه که خورشید در آن سوی درختان غروب می کرد، تزار بیل را در خاک فروبرد و گفت: «ای فرزانه مرد، پیشت آمدم تا به سوال هایم پاسخ دهی. اگر نمی توانی بگو تا به خانه برگردم.»

راهب گفت: «نگاه کن، کسی دارد آنجا می دود. بیا برویم ببینیم کیست». تزار به اطرافش نگاه کرد و دید که مردی دوان دوان از جنگل می آید. مرد، با دستانش شکمش را چسبیده بود؛ خون از میان انگشتانش جاری بود. او به سوی تزار دوید و بر زمین افتاد؛ چشمانش را بست؛ نالهای آهسته سر داد و از هوش رفت.

تزار به راهب کمک کرد تا جامه زخمی مرد را درآورد. او زخمی بزرگ در شکمش داشت. تزار زخم را خوب شست؛ با دستمالش و یکی از لباسپاره های راهب آن را بست؛ امّا خون همچنان از آن جاری بود. تزار بارها باند گرم و آغشته به خون را از روی زخم باز کرد و آن را شست و باز بست.

وقتی جریان خون متوقّف شد، مرد زخمی به هوش آمد و آب خواست. تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا از آن بنوشد. در همان موقع آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد. تزار به کمک راهب، مرد زخمی را به کلبه برد و در بستر خواباند. مرد زخمی همانطور که دراز کشیده بود، چشمانش را بست و آرام گرفت. تزار آنقدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که در آستانه در، مثل مار چنبر زد و چنان آسوده به خواب فرورفت که همه آن شب کوتاه تابستانی را در خواب بود. صبح روز بعد که از خواب بیدار شد، مدّتی طول کشید تا یادش بیاید که کجاست و مرد غریبه که در بستر خفته کیست؛ پس با چشمانی جویا او را ورانداز کرد.

مرد همین که دید تزار از خواب برخاسته و نگاهش میکند، با صدایی ضعیف گفت: «مرا ببخش.»

تزار گفت: «تو را نمی شناسم و دلیلی برای بخشودنت نمی یابم.»

مرد گفت: «تو مرا نمی شناسی، امّا من تو را می شناسم. من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به سبب کشتن برادر و ضبط دارایی ام از تو انتقام بگیرم. می دانستم که تو تنها نزد راهب آمده ای؛ این بود که تصمیم گرفتم هنگام بازگشت بکشمت، امّا یک روز تمام گذشت و پیدایت نشد. وقتی از کمین گاهم بیرون آمدم که بیابمت، به محافظانت برخوردم که مرا شناختند و زخمیام کردند. از چنگشان گریختم، امّا اگر تو زخمم را نمی بستی، آن قدر از من خون می رفت که میمردم. من میخواستم تو را بکشم، ولی تو جانم را نجات دادی. اگر من زنده ماندم و تو مایل بودی، وفادارترین غلامت خواهم شد و به فرزندانم نیز چنین خواهم گفت. مرا ببخش.»

تزار بسیار شادمان شد که به این آسانی با دشمنش آشتی کرده است؛ و نه تنها او را بخشود، بلکه به پزشک خویش و نوکرانش گفت که همراه او برگردند و قول داد که اموالش را پس بدهد. پس از اینکه مرد زخمی کلبه را ترک کرد، تزار برای یافتن راهب از کلبه بیرون رفت. می خواست پیش از بازگشت، یک بار دیگر از او بخواهد که به سؤال هایش پاسخ دهد. راهب در جلوی باغچه ای که روز پیش بسته بود زانو زده بود و در کرت ها سبزی می کاشت.

تزار به سراغ او رفت و گفت: «ای فرزانه مرد، برای آخرین بار از تو خواهش می کنم که به سؤال هایم پاسخ دهی.»

راهب همانطور که چمباتمه نشسته بود، به سرتاپای تزار نگاه کرد و گفت: «همین حالا هم به جواب سؤال هایت رسیده ای.»

تزار گفت: «چطور؟»

راهب گفت: «اگر دیروز بر ضعف من رحم نکرده بودی و به جای کندن این کرت ها، تنهایم گذاشته بودی، آن شخص به تو حمله می کرد و از ترک کردن من پشیمان می شدی. پس، آن هنگام بهترین زمان برای کندن کرت ها بود و من مهم ترین کسی بودم که تو میبایست به او توجّه می کردی و مهمترین کارت کمک به من بود. پس زمانی که آن مرد دوان دوان آمد.

بهترین زمان برای مراقبت از او فرارسید؛ زیرا اگر زخمش را نبسته بودی، بدون آشتی با تو می مرد. پس او مهم ترین کسی بود که باید به او توجّه می کردی و آنچه کردی مهمترین کار بود. اکنون بدان که فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن «حال» است و مهم ترین کس، آن کس است که اکنون میبینی؛ زیرا هیچگاه نمی دانی که آیا کس دیگری خواهد بود که با او رو به رو شوی یا نه و مهم ترین کار، نیکی کردن به اوست؛ زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.»

سه پرسش، لئو تولستوی

واژه ها و ترکیب ها

 

تزار: عنوان پادشاهان سابق روسیه که تا انقلاب اکتبر در آن کشور سلطنت می‌کردند. چاووش: نقیب، کسی که در دربار شاهان یا در نزد امیران و بزرگان وظیفه دار امور تشریفاتی بوده و در روزهای سلام، اشخاص را به حضور آنان معرفی می‎ کرده است. فردی که سپاه را مرتب می ‎کند. چاووش در داد: خبررسانی کردن، اطلاع دادن. رای زدن: مشورت کردن. رایزن: مشاور. چیره ‎دستی: مهارت، توانایی. ژنده: کهنه، پاره. فرزانگی: دانایی. کرت: قطعه ‎ای از زمین زراعت کرده و سبزی کاشته؛ هریک از بخش‎ های تقریباً متساوی یک مزرعه یا باغچه. چنبر زدن: حلقه زدن. چمباتمه: زانو جمع کرده.

 

چند نکته تکمیلی

 

ما در این مقاله، به بررسی معنی درس عظمت نگاه پرداختیم و متن کامل مندرج در کتاب را آوردیم. برای دریافت متن کامل کتاب فارسی می توانید به سایت دفتر تالیف کتاب های درسی مراجعه کنید. همچنین برای خواندن متن کامل درس عظمت نگاه و بخش های دیگر کتاب مائده های زمینی، می توانید این کتاب را از سایت کتابراه دانلود کنید. البته من از شما می خواهم که بعد از خواندن این مقاله، به سراغ مطالعه این داستان ها بروید.

همچنین ما، علاوه بر معنی درس عظمت نگاه فارسی دهم، شرح و معنی درس های دیگر کتاب فارسی دهم را در سایت فارسی 100 قرار داده ایم. برای مطالعه شرح و معنی درس سپیده دم فارسی 100 روی عنوان این درس کلیک کنید یا آن را لمس کنید.

دیدگاهتان را بنویسید